تبليغاتX
حرفهای نگفته

انکار عشق

نمیدانم از کجا شروع کنم و بنویسم سررشته ی  تمام افکارم را گم کرده ام انگار سالهای سال با خیالم زندگی کرده ام و با رویاهایم.همیشه از حقیقت فرار کرده ام همچون کودکی که پذیرفتن  حقایق برایش دشوار بود. همیشه از عشق متنفر بودم اما این بار نمیتوانم این عشق را انکار کنم به ناگه سنگینی دستانت را روی شانه هایم احساس کردم قلبم تپید و برای اولین بار به تپشهای قلب یک غریبه پاسخ داد.غریبه ای دیر آشنا! قبل از تو زندگی برایم سیاه بود اما با آمدنت زندگی زیبا و زیباتر شد امیدوارم که با آمدنت صحنه ی این روزهای سیاه را از افکارم پاک کنی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:53  توسط سعید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:55  توسط سعید  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:6  توسط سعید  | 

زندگی بی عشق اگر باشد لبی بی خنده است

                      بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

 

 

بعد لیلی نیز مجنون را به صحرا می کشند

                      آهوان مست جور چشم او را می کشند

 

 

 

در شب بی کسی ام یاد تو مهتاب من است

                       خود چراغی تو و در شام غریبان منی

 

  

فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاه

                      اندر سفر عشق مرا همسفری نیست

 

 

مپسند بیش از اینم در بند چون اسیران

                      ای نرگست همه ناز!چشمی به گوشه گیران

 

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

                    ماه من   در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:23  توسط سعید  | 

 

هيچ کسي حتي يک دفعه هم غصه سازم نشد

 

رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون

 

دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

 

وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه

 

وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه

 

از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم

 

کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم

 

حالا عکست تنها يادگار از تو

 

خاطراتت تنها باقي مونده از تو

 

وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود

 

کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط سعید  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:4  توسط سعید  | 

                              

 

                          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط سعید  | 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب

 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...


باد و بارانی بود اندرون دلم ...


و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...


کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن


خوب ... برای که بنویسم حالا ؟


تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!


یادم آمد ...


آدم برای خدا چیزیکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،


خدا خودش برمی دارد ...


پرشدم از شوق برای نوشتن ...


دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه


 و دستی بر روی کاغذ


نوشتم :


سلام ، محبوب من ...


چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی


چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...


صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و


نسیم را می وزانی بینشان ...


آدم حالی به حالی می شود !


هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،


دل آدم را اینطور ببرد


خورشید هم ناز می کند مثل خودت ...


آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم


و داغش می کند با سرپنجه هایش


تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:51  توسط سعید  | 

 

حق داری باور نکنی که من چقدر دوست دارم

می خوام که تا آخر خط پیشت بمونم و نرم

خوب می دونم راست و دروغ فرقی برات نمی کنه

تو شهر تردیدی یه وقت به پات نشینم و برم

اونوقت بمونی با دلی شکسته از یه عشق نو

نتونی طاقت بیاری بشی گرفتار جنون

بمونی با دنیایی از خاطره های خوب و بد

با بی کسی تو شهر عشق با گریه های بی امون

اما بدون دلبر من تموم فکرت اشتباست

تو عشق من دو رنگی نیست یه عشق پاک و بی ریاست

می خوام که باور بکنی هر چی می گم حقیقته

واسه دل عاشق پیشه ام یه نیم نگات غنیمته

می خوام فقط بدونی که عشقت همیشه با منه

این عاشقت نمی تونه ساده دلت رو بشکونه

می خوام که باور بکنی هر چی می گم حقیقته

واسه دل عاشق پیشه ام یه نیم نگات غنیمته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:58  توسط سعید  | 

واسه کسی که نمی یاد ؟

به چشمای خودت قسم
دیگه بهت نمی رسم
وصال تو خیالیه
وای که دلم چه حالیه
بازیای عروسکی
آخ که چه حیف شد کودکی
یه کم برس باز به خودت
می خوام بیام تولدت
اونوقتا اینجوری نبود

راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم
نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه
عاشقیم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم
تو نمی یای به کمکم ؟
می خوام دستاتو بگیرم
تو بمونی من بمیرم
عاشقی ام نوبتیه
آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو
قبله ی دیگران نشو
اشکم به این زلالیه
دل تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم
هلاک یه تبسم
تو شدی مال دیگری
چه جور دلت اومد بری
قفلا که بی کلید شدن

چشا به در سفید شدن
 چه امتحان خوبیه
دوریت عجب غروبیه
بارون شدیده نازنین
از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نذاری
باز من و تنها نذاری
اونوقتا مهمونت بودم

دنیا رو مدیونت بودم
اون وقتا مجنونم بودی
کلی پریشونم بودی
قصه حالا عوض شده
صحبت یه تولده
قلبت رو دادی به کسی
یه کم واسم دلواپسی
می ترسی که من بشکنم
پشت سرت حرف بزنم
من منی که بوسیدمت
تو اون غروب که دیدمت
تو واسه من ناز می کنی
ناز می کشم باز می کنی ؟
این رسمشه نیلوفرم
من که ازت نمی گذرم
ستارمون یادت می یاد
دلواپسم خیلی زیاد
فقط تماشا می کنی 
بعد عشق و حاشا می کنی
می گی گذشت گذشته ها
چه راحتن فرشته ها
سر به سرم که نذاری
بگو یه کم دوسم داری ؟
نمی مونی من می مونم
میری یه روزی می دونم
اولا مهربونترن 

اونایی که همسفرن
اشک منم که جاریه
نگه دار یادگاریه
می سپرمت دست خدا
یه کم دوستم داشتی بیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:38  توسط سعید  | 

یک سبد آرزوی کال

کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت
 گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال میگرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم
شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم
مامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم
کاشکه تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم
خواب دو تا مسافر و عشق و یه قاشق می دیدم
کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن
هرگز به عشق دیگری ما روتو مبتلا نکن
کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود
که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
کاش اونجا هیچ کسی نبود
یه وقتی با تو دوست بشه
تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه
کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت
یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت
کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم
کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد
کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم
خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم
کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن
کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن
تو قایق آرزوها یه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهیا دریا رو جارو بزنیم
بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم
بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن
بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکنن
بچه ها توی بازیشون به قمریا سنگ نزنن
جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگیه
چشمامونو می بندیم و با هم دیگه می ریم سفر
یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه
اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه
ترو خدا منو بدون شریک شادی و غمت
مثل همیشه عاشقت مثل گذشته مریمت
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:10  توسط سعید  |